سلام
من اومدم حتما می پرسین تو ابن مدت کجا بودم
راستشو بخواین تو مدت اصلا حوصله نوشتن رو نداشتم
بخاطر همین هم نیومدم
نمیدونم خوشحال شدین یا نه ولی من خیلی خوشحالم که دوباره اومدم.
راستی الان که دارم این متنو مینویسم یک سال از درست کردن این وب میگذره
یعنی الان این وب یه سالشه
پس تولدش مبارک
همین دیگه تا آپ بعد.

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر
چرا آفريدي؟
خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا
غمگين نباشد به ياد خدا نمی افتد.

آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم
از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم
تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم
شايد که خدا خواست که دلتنگ بميرم

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.
پشت خط مادرش بود .
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟
فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت .
وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در
اين دنيا نبود.

|
+| نوشته شده توسط
شمیم در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385
|