تبليغاتX
عشق و محبت
عشق... محبت...دوستی
 عشق/آرزوهای عاشقانه

 

 عشق

 

برای کلام عشق

دوست داشتن را سرودم

برای گذراز اندوه

به لحظه های با تو بودن اندیشیدم

برای دوستی

مهربانی و صداقت را بخشیدم

برای تنهایی

همدردی ندیدم

برای آشنایی

به آسمان دلت پر کشیدم

 

 

 

آرزوهاي عاشقانه

 

عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم

می ﭠﭙد و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من

می خواهد که برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید

با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد

آه دل من تو با من چه کردی

آرامش زندگی ﭘر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان

مقابله با آن را ندارم

خدایا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل ﭘر احساسم را

تنها برای یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای ﭘر از عشق او گم شوم و خود را یارای

مقابله با احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو

خواسته بودم که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی

انتهای او غرق کنی

کاش توانایی بیان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بیان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندی از عشق سرمست وجود خود می کردم

کاش می دانست که چگونه دل در گروی عشق او ﺳﭙرده ام

کاش می دانست که انتظار در زندگی ﭘر احساس من به ﭘا یان رسیده و من تفاوت این

احساسی را که تنها نسبت به او دارم با تمامی احساس هایی که در زندگیم داشته ام باور

کرده ام

ای کاش های من هرگز به حقیقت تبدیل نمی شود. هرگز

خدایا نمی دانم چرا با من اینگونه کردی.من تو را باور دارم و تو تمامی اعتماد من در

زندگی هستی.کلید دروازه های دلم را نیز به همین دلیل به تو ﺳﭙردم

اینک که تو آن را باز کرده ای من نمی توانم جوابگویی به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی

می رود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که

سراسر زندگیم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز ﭘس گیرم و نه قادرم رهایش

سازم تا با ﭠﭙش های تند و بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟

خدایا نمیدانم در کدامین برزخ زندگی دست و ﭘا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد

حرکت دارم مرا به کدامین وادی میکشاند

زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.می خواستم

رنگ عشق را به تمامی زندگیم بزنم.می خواستم که زندگی سیاه و سفیدم را با آن رنگی

کنم

وقتی صدایش را در ذهن خود مرور می کنم می بینم که در آن لحظه صدای او آرامشی

بس عظیم برای دل خسته من است.صدایش نوید امنیتی بزرگ است.امنیت وآرامشی که می

توانم تا ابد ان را از آن خود کنم

می دانم که او نیز احساسی همانند من دارد.می دانم که دوستم داردومیدانم که دلش را با

همه وجود به من داده است.اما

خداوندا آیا من  قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه با هیجان بیشتری می ﭠﭙد

هستم.خداوندا راهی برای من نمانده.مرا یارای مقابله نیست.دلم مرا می کشاند تا به سوی

عشق او ﭘرواز کنم و من با کمال میل به سوی او پرواز می کنم.  من

 از خداوند خواستم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار دهد

زمانی آرزو کردم و از خدای خود  خواستم که عشق را در زندگیم وارد کند.و خداآن را که

برایم بیش از هر چیزی در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورد

نمیدانم.هیچ چیز نمیدانم.حکمت تو را نیز نمیدانم.اما این را می دانم که در این لحظه آرزو

دارم که به من این قدرت را بدهی که به معشوقم بهترین عشق را هدیه کنم

 

به امید تو که سرور عشاق جهانی

 

 

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

میدونم زود ولی شاید اون موقع نتونم بیا واسه همین می خوام بگم

عیدتون مبارک البته پیشاپیش ساله خوبی داشته باشین

امیوارم که بهتون خوش بگذره

تا بعد

خوش باشین

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 زیباترین

زیباترین

 زيباترين تصويري که در
زندگانيم ديدم نگاه
عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيباترين سخني که
شنيدم سکوت دوست
داشتني تو بود.

زيباترين احساساتم
گفتن دوست داشتن تو بود.

زيباترين انتظار
زندگيم حسرت ديدار تو بود.

زيباترين لحظه زندگيم
لحظه با تو بودن بود.

زيباترين هديه عمرم
محبت تو بود.

زيباترين تنهاييم
گريه براي تو بود.

زيباترين اعترافم عشق
تو بود.

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 چند نکته براي دوست داشتن

چند نکته براي دوست داشتن

 

اول : دوست داشتن زيادي ... حسودي مياره .... حسودي زيادي مشکل بوجود مياره ...

مشکلات زيادي امراض زياد تري بوجود ميآورد پس سعي کن هرکي رو به اندازه دوست داشته

باشي نه بيشتر

دوم:‌ اگر کسي رو آنقدر دوست داشتي که مجبور شدي بندازيش توي قفس ... واسش بهترين

قفس رو تهيه کن . نه کمترينش رو

سوم: اگر کسي خيلي دوستت دارد و هر کاري کردي بد ديد ... و ديدش بجاي خوب به بدي

کشيده شد فقط برايش دليل قانع کننده نيار برايش عشقت رو بيار تا با عشقت به يقيين برسه

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبديل مي‌شوند

مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبديل مي‌شوند

مراقب کردارت باش آنها به عادات تبديل مي‌شوند

مراقب عاداتت باش آنها به شخصيت تبديل مي‌شوند

مراقب شخصيتت باش آن سرنوشتت خواهد شد

 
|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد

 

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.

اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار از شادی های شگرف.

من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم،

 

زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از

 

رویا بودند،

 

 زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.

هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و

 

گوش می دادند،

 

زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.

هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با

 

کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند.

 

بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.، زیرا که اندوه چیز

 

گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.

ولی اندوه  من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود

 

سخن بگویم و با خود بیندیشم.

اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.

هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.

هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان مردی

 

است که اندوهش مرده است.

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه ششم خرداد 1386  |
 در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386  |
 عید مبارک/قطره و دریا/عشق

سلام می دونم دیره نه خیلی دیر ولی دیره دیگه چون دلم       

می خواست قبل از سال تحویل آپ کنم ولی نشد به هر حال.

حالا اومدم که تبریک بگم به همه امیدوارم که ساله خوبی داشته

باشین. سالی پر از خیر وبرکت  برای همه ی شما آرزو می

کنم.الان که دارم آپ می کنم دقیقا سیزده ساعتو پنجاه و هفت

دقیقه از زمان تحویل سال می گذره. واسه همین می گم دیره.

خلاصه بگذریم بازم تبریک تبریک تبریک و باز هم تبریک

امیدوارم که به همه خوش بگذره.

 تا دفعه دیگه بای.خوش باشین

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌

از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست

 

خانمي3پيرمردجلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
2 نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، 2 نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.
هر جا عشق باشد

موفقيت و ثروت هم هست!

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه یکم فروردین 1386  |
 یک حرف تازه یا قدیمی/به یادت

 

یک حرف تازه

 

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟باريد

به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد

به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد

به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد

و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاري شد و گفت؟ ديوانگيست

 

 

به یاد ت

 

تو با یک جرعه از دریای یادت

 

                                      میان باغ قلبم جا گرفتی

 

تو با یک انعکاس نقره ای رنگ

 

                                     مجال ناز از رعنا گرفتی

 

تو چون یک هدیه فیروزه ای رنگ

 

                                     مرا بر قایق رویا نشاندی

 

با یک لطف،یک لبخند ساده

 

                                     مرا به سرزمین عشق خواندی

 

تو دیوار میان قلب ها را

 

                                     به رسم آسمانی ها شکستی

 

وچون حسی غریب و واژه ای سرخ

 

                                     میان دفتر روحم نشستی

 

تو دریایی ترین ترسیم یک موج

 

                                     تو تنها جاده ی دل تا خدایی

 

تو مثل نغمه ی موزون بارون

 

                                     به روی اطلسی ها نازنینی

 

وتا وقتی که روحم مال اینجاست

 

                                     به روی صفحه ی دل می نشینی

 

                                   والنتاین مبارک

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385  |
 

سلام بچه ها خوبین اول تسلیت به خاطر تاسوعا و عاشورا بعد هم ماه

 

محرم وصفرامیدوارم که همتون حسینی باشین

تو اون فرشته خدا که اومدی از قصه ها

 

 اون که از اولین نگاه عشق و با من کرد آشنا

 

دیوونه نگات شدم عاشق خنده هات شدم

 

 شونه برای گریه هات من خاک زیر پات شدم

 

به او بگویید دوستش دارم با صدای آهسته آهسته تر از صدای بال

 

پروانه ها به او بگویید

 

دوستش دارم با صدای بلند بلند تر ازصدای پرواز کبوتران عاشق

 

به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی چون فریاد دوستت دارم

 

نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد فریاد دوستت دارم را می توان با

 

طپش یک قلب به تمام جهانیان رساند پس بذار بدون هیچ شرمی

 

بگویم دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در جمعه ششم بهمن 1385  |
 من اومدم/شعر/یه داستان کوتاه

  سلام

من اومدم حتما می پرسین تو ابن مدت کجا بودم

راستشو بخواین تو مدت اصلا حوصله نوشتن رو نداشتم

بخاطر همین هم نیومدم

نمیدونم خوشحال شدین یا نه ولی من خیلی خوشحالم که دوباره اومدم.

راستی الان که دارم این متنو مینویسم یک سال از درست کردن این وب میگذره

یعنی الان این وب یه سالشه

پس تولدش مبارک

همین دیگه تا آپ بعد.

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر

 

چرا آفريدي؟

  

 خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا

 

غمگين نباشد به ياد خدا نمی افتد.

 

آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم

 

از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم

 

 تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم

 

 شايد که خدا خواست که دلتنگ بميرم

 

 

 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.

 

پشت خط مادرش بود .

 

پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

 

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟

 

فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.

 

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت .

 

وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در

 

اين دنيا نبود.

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385  |
 شکوفه هاي نگاه تو/تولدم مبارک

شکوفه هاي نگاه تو

 

شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد.


سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد.


واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند.

اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند.


انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد.


پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند.


وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد.


شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد.


صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند.

                پس بیا ای عزیز تر از جانم

 

               که تا جان دردارم تورادوست خواهم داشت.

 

 

سلام بچه ها خوبین امروز ۳۰/۶/۸۵ تولد منه

یعنی یه سال بزرگتر شدم.

بچه خوبی بودم خوبتر شدم.

(چه خودمو تحویل می گیرم چیکار کنیم دیگه کسی که ما رو تحویل نمی گیره باید خودم خودمو تحویل بگیرم).

خوب دیگه بسه فعلا کاری ندارین

پس تا بعد بای.

اینم کیکم نوش  جان.

البته این شعما کمه یه موقع فکر نکنین که من اینقدر کوچولوم هاباشه

آفرین

دمه همتون گرم.

|+| نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه سی ام شهریور 1385  |
 
 
بالا